نویسنده: پیام محبت شنبه 1/4/1387 ساعت 12:48 صبح
بنام خدا
گفتم آهن دلی کنم چندی...
ندهم دل به هیییییییچ دلبندی...
سعدیا! دور نیکنامی رفت...
نوبت عاشقیست، یک چندی.....
نویسنده: پیام محبت یکشنبه 25/1/1387 ساعت 7:24 عصر
بنام خدا
می گفت ...
نذر کرده ام هر روز چندین بار ...
ببوسمش ...
به عدد دانه های تسبیح ...
نویسنده: پیام محبت یکشنبه 18/1/1387 ساعت 10:42 صبح
بنام خدا
وقتی دل بی قرار می شود
مثل درخت بیدی می شود که تاب طوفان را ندارد
آن وقت، نسیمی از کوی تو کافیست...
همهی غمهای عالم یک طرف
مثقالی غمزه نگاهت یک طرف...
راستی...
عجب زوری دارد،
بازوی پلکت...
نویسنده: پیام محبت شنبه 27/11/1386 ساعت 3:40 عصر
بنام خدا
و یک بار هم در بیابان کاشان، هوا ابر شد...
و باران تندی گرفت...
پس آن وقت در پشت یک سنگ...
اجاق شقایق مرا گرم کرد...
(مرحوم سهراب)
و یکبار دیگر
هوا سرد شد
دلم سخت لرزید،
و روی تو از پشت یک ابر
به پهنای یک آسمان
گرم و زیبا، درخشید
(مرحوم خودم)
نویسنده: پیام محبت سهشنبه 20/9/1386 ساعت 11:12 صبح
بازوی من خم می شود، یعنی خدا هست
مه بیش یا کم می شود، یعنی خدا هست
مرغ مهاجر را در اقصی نقطه خاک
دانه فراهم می شود، یعنی خدا هست
وقتی که گندمزار، پیش عطر باران
سرتا قدم خم می شود، یعنی خدا هست
وقتی درختان کرده دست خویش، بالا
وان ابر، نم نم می شود، یعنی خدا هست
وقتی حباب پاکدل بر روی برفاب
هم جام شبنم می شود، یعنی خدا هست
وقتی سلوک جویبار رو به دریا
همرنگ زمزم می شود، یعنی خدا هست
وقتی پرستو جوجه های تازه زا را
مستانه همدم می شود، یعنی خدا هست
وقتی بهاران زایی آهو و پاژن
رسمی دمادم می شود، یعنی خدا هست
:
:
.
فرمود با قلب شکسته همنشینم
غمگین چو بی غم می شود، یعنی خدا هست
وقتی دلی با صد هزاران رهزن فکر
مایل به حق هم می شود، یعنی خدا هست
دنیا تلنباری به روی همدگر نیست
وقتی منظم می شود، یعنی خدا هست
دنیا توانستی نباشد، هست اما
عالم چو عالم می شود، یعنی خدا هست
* بهاءالدین خرمشاهی-شاعر، نویسنده، پژوهشگر *
از اینجا
نویسنده: پیام محبت یکشنبه 4/9/1386 ساعت 1:59 عصر
بنام خدا
سلام
دیشب یهو یه رباعی آمد به ذهنم، گفتم اینجا بذارم فعلا تا نپره :
آن روز که من رو به جنونت کردم
در وادی غصه ها سکونت کردم
گفتم که غمت چه کرد با من؟ گفتی :
دل دادی و من کُن فیکونت کردم...
نویسنده: پیام محبت دوشنبه 7/8/1386 ساعت 5:12 عصر
بنام خدا
من مانده ام تنهای تنها، من مانده ام تنها، میان سیل غمها... حبیبم، سیل غمها......
هر وقت این تصنیف شادروان ایرج بسطامی (آلبوم رقص آشفته) را می شنوم، حس میکنم این را برای زلزله بم خوانده. همانی که در زیر آوارهایش تنها ماند، تنهای تنها، تا اینکه جان به جان آفرین تسلیم کرد...
اخیرا با این تصنیفش (آلبوم تحریر خیال) خیلی صفا میکنم (خصوصاً از وقتی فهمیده ام که شاعرش هم زن دائی جان خودم است) :
یک نفس با ما نشستی، خانه بوی گل گرفت
خانه ات آباد، کین ویرانه بوی گل گرفت
از پریشان گوئی ام دیدی پریشان خاطرم
زلف خود را شانه کردی، شانه بوی گل گرفت
....
از شمیم شعر شورانگیز آتش، ساقیا
ساقی و ساغر می و میخانه بوی گل گرفت
اما، کجاست...
آنکه ویرانه دل را صفائی بدهد...
یا علی مددی
نویسنده: پیام محبت دوشنبه 9/7/1386 ساعت 11:33 صبح
بنام خدا
وقتی به عمق دلم رسیدم، دیدم عاشق نیست...
نه...
نمی شود...
این دل را باید انداخت دور...
نویسنده: پیام محبت دوشنبه 5/6/1386 ساعت 5:55 عصر
بنام خدا
افتادن خیلی سخت است...
افتادن از قله کوه های مرتفع در قعر دره های تاریک، هولناک است...
افتادن از بلند ترین ساختمانها، و با سر به کف خیابان سقوط کردن، دردناک است...
اما نه به اندازه افتادن از چشمان تو...
اِلهى اِنْ کانَتِ الْخَطایا قَدْ اَسْقَطَتْنى لَدَیْکَ، فَاصْفَحْ عَنّى بِحُسْنِ تَوَکُّلى عَلَیْکَ ...
خدایا اگر خطاهایم مرا از نظرت انداخته، پس بدان اعتماد خوبى که به تو دارم از من درگذر ...
(غزل شعبانیه)
یا رسول الله مدد
نویسنده: پیام محبت یکشنبه 20/3/1386 ساعت 10:53 صبح
بنام او
چند وقت پیش برایم ثابت شد...
مطلب همین است که می گویم...
وفکر هم نمی کنم جز این باشد...
که :
فلسفه اصلی خلقتِ بادها...
این نیست که ابرها را حرکت دهند...
این نیست که در آغوش گلها، گرده افشانی کنند...
این نیست که موجهای کوه پیکر دریا را بسازند...
فلسفه اصلی خلقت باد،
یا بهتر بگویم، کمال بادها آنست که...
بر آبشار گیسوی دلبران بوزند
کمال آنها، افتادن در شکنج گیسوی دلبرانست...
آن وقت،
ارکان هستی،
به حرکت در می آید.
[1/4/1387- 12:48 ص] نوبت عاشقیست...
[25/1/1387- 7:24 ع] ببوسمش...
[18/1/1387- 10:42 ص] بازوی پلکت
[27/11/1386- 3:40 ع] هوا سرد شد...
[20/9/1386- 11:12 ص] یعنی خدا هست ...
[4/9/1386- 1:59 ع] کن فیکون
[7/8/1386- 5:12 ع] من مانده ام تنهای تنها...
[9/7/1386- 11:33 ص] نمی شود ...
[5/6/1386- 5:55 ع] سخت ترین افتادن...
[20/3/1386- 10:53 ص] کشف جدید!
[28/1/1386- 8:30 ع] رامشگران! بنوازید ...
[9/1/1386- 4:39 ع] خودنمائی ....
[7/1/1386- 12:9 ع] باران می بارد...
[29/6/1385- 12:14 ع] بوسه ی خدا
[11/2/1385- 6:37 ع] حیات جاودانی
[آرشیو شده ها]















نام: | |
ایمیل: | |