پيام محبت
خيرى را كه آتش دوزخ در پى بود خير نتوان به حساب آورد ، و شرّى را كه پس آن بهشت بود ، شرّ نتوان وصف كرد . هر نعمتى جز بهشت خوارست ، و هر بلايى جز آتش دوزخ عافيت به شمار . [نهج البلاغه]
   1   2      >

نويسنده: پيام محبت  يكشنبه 25/1/1387  ساعت 7:24 عصر

بنام خدا
مي گفت ...
نذر كرده ام هر روز چندين بار ...
ببوسمش ...
به عدد دانه هاي تسبيح ...



نويسنده: پيام محبت  يكشنبه 18/1/1387  ساعت 10:42 صبح

بنام خدا
وقتي دل بي قرار مي شود
مثل درخت بيدي مي شود که تاب طوفان را ندارد
آن وقت، نسيمي از کوي تو کافيست...
همه‏ي غمهاي عالم يک طرف
مثقالي غمزه نگاهت يک طرف...
راستي...
عجب زوري دارد،
بازوي پلکت...


نويسنده: پيام محبت  شنبه 27/11/1386  ساعت 3:40 عصر

بنام خدا
و يک بار هم در بيابان کاشان، هوا ابر شد...
و باران تندي گرفت...
پس آن وقت در پشت يک سنگ...
اجاق شقايق مرا گرم کرد...
(مرحوم سهراب)



و يکبار ديگر
هوا سرد شد
دلم سخت لرزيد،
و روي تو از پشت يک ابر
به پهناي يک آسمان
گرم و زيبا، درخشيد


(مرحوم خودم)



نويسنده: پيام محبت  سه‏شنبه 20/9/1386  ساعت 11:12 صبح

بازوي من خم مي شود، يعني خدا هست


مه بيش يا کم مي شود، يعني خدا هست


مرغ مهاجر را در اقصي نقطه خاک


دانه فراهم مي شود، يعني خدا هست


وقتي که گندمزار، پيش عطر باران


سرتا قدم خم مي شود، يعني خدا هست


وقتي درختان کرده دست خويش، بالا


وان ابر، نم نم مي شود، يعني خدا هست


وقتي حباب پاکدل بر روي برفاب


هم جام شبنم مي شود، يعني خدا هست


وقتي سلوک جويبار رو به دريا


همرنگ زمزم مي شود، يعني خدا هست


وقتي پرستو جوجه هاي تازه زا را


مستانه همدم مي شود، يعني خدا هست


وقتي بهاران زايي آهو و پاژن


رسمي دمادم مي شود، يعني خدا هست


:


:


.


فرمود با قلب شکسته همنشينم


غمگين چو بي غم مي شود، يعني خدا هست


وقتي دلي با صد هزاران رهزن فکر


مايل به حق هم مي شود، يعني خدا هست


دنيا تلنباري به روي همدگر نيست


وقتي منظم مي شود، يعني خدا هست


دنيا توانستي نباشد، هست اما


عالم چو عالم مي شود، يعني خدا هست


* بهاءالدين خرمشاهي-شاعر، نويسنده، پژوهشگر *
از اينجا



نويسنده: پيام محبت  يكشنبه 4/9/1386  ساعت 1:59 عصر

بنام خدا


سلام
ديشب يهو يه رباعي آمد به ذهنم، گفتم اينجا بذارم فعلا تا نپره :


آن روز كه من رو به جنونت كردم
در وادي غصه ها سكونت كردم


گفتم كه غمت چه كرد با من؟ گفتي :
دل دادي و من كُن فيكونت كردم...



نويسنده: پيام محبت  دوشنبه 7/8/1386  ساعت 5:12 عصر

بنام خدا
من مانده ام تنهاي تنها، من مانده ام تنها، ميان سيل غمها... حبيبم، سيل غمها......
هر وقت اين تصنيف شادروان ايرج بسطامي (آلبوم رقص آشفته) را مي شنوم، حس ميكنم اين را براي زلزله بم خوانده. هماني كه در زير آوارهايش تنها ماند، تنهاي تنها، تا اينكه جان به جان آفرين تسليم كرد...
اخيرا با اين تصنيفش (آلبوم تحرير خيال) خيلي صفا ميكنم (خصوصاً از وقتي فهميده ام كه شاعرش هم زن دائي جان خودم است) :


يك نفس با ما نشستي، خانه بوي گل گرفت
خانه ات آباد، كين ويرانه بوي گل گرفت
از پريشان گوئي ام ديدي پريشان خاطرم
زلف خود را شانه كردي، شانه بوي گل گرفت
....
از شميم شعر شورانگيز آتش، ساقيا
ساقي و ساغر مي و ميخانه بوي گل گرفت


اما، كجاست...
آنكه ويرانه دل را صفائي بدهد...
يا علي مددي



نويسنده: پيام محبت  دوشنبه 9/7/1386  ساعت 11:33 صبح

بنام خدا
وقتي به عمق دلم رسيدم، ديدم عاشق نيست...
نه...
نمي شود...
اين دل را بايد انداخت دور...


نويسنده: پيام محبت  دوشنبه 5/6/1386  ساعت 5:55 عصر

بنام خدا
افتادن خيلي سخت است...
افتادن از قله كوه هاي مرتفع در قعر دره هاي تاريك، هولناك است...
افتادن از بلند ترين ساختمانها، و با سر به كف خيابان سقوط كردن، دردناك است...
اما نه به اندازه افتادن از چشمان تو...


اِلهى‏ اِنْ كانَتِ الْخَطايا قَدْ اَسْقَطَتْنى‏ لَدَيْكَ، فَاصْفَحْ عَنّى‏ بِحُسْنِ تَوَكُّلى‏ عَلَيْكَ ...
خدايا اگر خطاهايم مرا از نظرت انداخته‏، پس بدان اعتماد خوبى كه به تو دارم از من درگذر ...
(غزل شعبانيه)


يا رسول الله مدد



نويسنده: پيام محبت  يكشنبه 20/3/1386  ساعت 10:53 صبح

بنام او
چند وقت پيش برايم ثابت شد...
مطلب همين است كه مي گويم...
وفكر هم نمي كنم جز اين باشد...


كه :


فلسفه اصلي خلقتِ بادها...
اين نيست كه ابرها را حركت دهند...
اين نيست كه در آغوش گلها، گرده افشاني كنند...
اين نيست كه موجهاي كوه پيكر دريا را بسازند...

فلسفه اصلي خلقت باد،
يا بهتر بگويم، كمال بادها آنست كه...
بر آبشار گيسوي دلبران بوزند
كمال آنها، افتادن در شكنج گيسوي دلبرانست...

آن وقت،
اركان هستي،
به حركت در مي آيد.



نويسنده: پيام محبت  سه‏شنبه 28/1/1386  ساعت 8:30 عصر

بنام خدا
نزديک طلوع، وقتي راه همه ي کوچه ها به آسمان ختم ميشود،
وقتي که هواي صبحگاهان، هنوز مست چشمک ستاره هاست...
ياد تو، دلم را مي لرزاند و باز ...
اين کوچه ها...
اين کوچه ها که همه روياهاي شبانه مرا به شعر مي سرايند...
باز، هم آواي کنسرت گامهاي خسته ام شده اند ...
و هلال مشرقي، از روي بام کوهسار، پيش ابروان تو تعظيم ميکند
رامشگران! بنوازيد ...


   1   2      >

ليست كل يادداشت هاي اين وبلاگ

[25/1/1387- 7:24 ع] ببوسمش...
[18/1/1387- 10:42 ص] بازوي پلكت
[27/11/1386- 3:40 ع] هوا سرد شد...
[20/9/1386- 11:12 ص] يعني خدا هست ...
[4/9/1386- 1:59 ع] كن فيكون
[7/8/1386- 5:12 ع] من مانده ام تنهاي تنها...
[9/7/1386- 11:33 ص] نمي شود ...
[5/6/1386- 5:55 ع] سخت ترين افتادن...
[20/3/1386- 10:53 ص] كشف جديد!
[28/1/1386- 8:30 ع] رامشگران! بنوازيد ...
[9/1/1386- 4:39 ع] خودنمائي ....
[7/1/1386- 12:9 ع] باران مي بارد...
[29/6/1385- 12:14 ع] بوسه ي خدا
[11/2/1385- 6:37 ع] حيات جاوداني
[آرشيو شده ها]


 RSS 
خانه
ايميل
شناسنامه
مديريت



موضوعات وبلاگ
جامعه
اخلاق
رفتار اجتماعي
زندگي
علوم طبيعي


تعداد كل بازديد
20348
تعداد بازديد امروز
2
تعداد بازديد ديروز
25

درباره خودم
پيام محبت
لوگوي خودم
پيام محبت


لوگوي دوستان

















دوستان
محبت و زيبائي
اقيانوس رويا


حضور و غياب
يــــاهـو



آرشيو
سال 84 [5]
سال 83 [14]


اشتراك

نام:

ايميل: